پيام
+
گفتمش : دل مي خري؟ ... پرسيد: چند؟ ... گفتمش : دل مال تو، تنها بخند ... خنده کرد و دل ز دستانم ربود ... تا به خود باز آمدم او رفته بود ... دل ز دستش روي خاک افتاده بود ... جاي بايش روي دل جا مانده بود ...
.jpg)
آبجي كوچيكه
89/7/13
*جهادي
نه جامه اي،نه پلاکي، نه عطر خاطره اي* نه ره به سوي تو دارد نگاه پنجره اي* نه واژه اي، نه کلامي، نه بانگ آوازي *نه بغض مي شکند در تو تار حنجره اي سکوت، *غرق سکوتي شهيد گمنامم