بچه مسلمون
وااای سلام ... سلام سلام ... سلام به همه اون هایی که دلم براشون یه ذره شده ... سلام به اونایی که دوسشون دارم ... سلام به همه شمایی که وبلاگ ما رو قابل به خوندن میدونین ... خدیجه جون خوبی؟ ... گلسا جونم چطوره؟ ... الی جون تو چی؟ ... بهناز نازم چی؟ ... سمیرا تو چی کار میکنی با بیمارستان تربت؟ ... ریحانه بالاخره ثبت نام کردی؟؟ ... بچه ها بچه ها ... وقتی از کنار کوچه خوابگاه رد میشم باورم نمیشه دیگه شماها توش نیستید ... انگار دلم نمیخواد باور کنه ... انگار مطمئنه یه روز همگی دوباره تو خوابگاه جمع میشیم مثل قبل ... امان از دلتنگی ... مماظب خودتون باشید سلما نخولید هی بیاید دکتل ... ههه دوستای نازنینم رو از راه دور و از صمیم قلب و با دلی سرشار از عشق و با چشمانی پر از اشک و گلویی پر از بغض میبوسم و بدرقه روزهای خوب و دعا های خوب میکنم ... هر جا هستید خوب و خوش و سلامت باشید ... دوستون دارم ... مثل همیشه امتماس دعا ای کسی که از روزی که نبودم با من بودی در هر لحظه و در هر زمان حتی وقتی که به تو فکر نمی کردم و وقتی که به یادت نبودم ... خدایا قران را راهنمای ما قرار بده و زندگی ناچیز این دنیا را راهی برای شهادتمان ... از این دنیا چیزی نمی خواهیم ... نه مالی برای اندوختن و نه پستی برای فخر فروختن ... تنها چیزی که از این دنیا می خواهیم این است که مایحتاج زندگی را به گونه ای فراهم کند که بتوانیم به سر منزل مقصود برسیم ... چرا که نیامدیم جز برای رفتن و پر گشودن ... آرزوی شهادت داریم ... هر چند که لیاقت نداریم ... ولی امیدواریم ... هر زمان که می اندیشم که نکند به آروزیمان نرسیم با فکر به مهربانی ات آرام می شوم ... و می گویم مگر می شود ارحم الرحمین دعای ما را مستجاب نکند ... نه نمی شود ... نمی شود که نمی شود ... و دل کوچکم به همین نمی شود خوش است ... معبودا ... من و همسرم از تو می خواهیم و می طلبیم شهادت در راهت را ... تو را قسم به تمام مهربانی ات ... جز این رفتن را بر ما بندگان حقیرت مپسند ... مرا ببخش به خاطر نمازهایی که خواندم ... به خاطر عبادتی که کردم ... ولی به یادت نبودم ... ما عبادت هایمان هم نیاز به بخشش تو دارد ... گناهانمان را چه بگوییم ؟؟! باز باران با ترانه بیخودی پرسه زدیم، صبح مان شب بشود پ.ن: راستی بچه ها جون ... عروس ساروی ها شدم ... پ.ن: امتماااااااااااس دعا نگاه کن که غم درون دیده ام فروغ فرخزاد این شعر با صدای مرحوم خسرو شکیبایی شب 16 ماه رمضون ... ساعت 1 بامداد ... بیمارستان امام خمینی(ره) شهرستان ساری ... شب امتحان اورتوپدی ... در حال مرورکردن کتاب ... می رسم به این جمله " شکستگی شدیدا چند قطعه ای سطح مفصلی تیبیا؛ تا حد امکان سطح مفصلی را با انجام جراحی بازسازی کنید ،اما به هر حال آماده باشید تا در صورت نیاز در همان مراحل اولیه اقدام به آرترودز مچ نمایید. " آرترودز یعنی تعویض مفصل ، چقدر سخت و غمگنانه ست که آدم سر یه حادثه مفصل پای خودش رو از دست بده … و مجبور بشه اون رو با یه مفصل مصنوعی عوض کنه که هیچ وقت مثل مفصل خودش نمیشه ... خداجون هیچ وقت برای من همچین اتفاقی نیفته ... ولی مریض های بخش چی؟ که پاهاشون قطع شده بود و من امروز پانسمانشون رو عوض کردم ... مگه اونا خدا نداشتن وندارن؟ ... یاد اون خانم چهل و اندی ساله که تو بخش اورتوپدی بستریه ... و هفته پیش طی یک تصادفی که خودش راننده بود دو تا بچه های نوجوونش رو از دست داده بود ... و دیگه یچه ای هم نداشت ... ولی همراهاش نتونسته بودن بهش بگن ... و قرار بود که یک رزیدنت روانپزشکی بره بهش خبر بده ... هر چی با خودم فکر کردم و کلنجار رفتم که چجوری رزیدنت روانپزشکی میخواد این خبر رو بهش بده ، نفهمیدم ... چقدر دیدن بیمار و خوندن بیماری های مختلف غم رو زیاد میکنه ... و همینطور فکر رو ... خیلی از آدم ها مشکلات و ناراحتی هایی دارن که ماها نمیتونیم حتی تصورش رو بکنیم ... و خیلی از روزها خیلی راحت روی کاناپه لم میدیم و آهنگ مورد علاقمون رو گش میدیم و فیلم های قشنگ میبینیم بدون این که حتی یه لحظه به این موضوع ها فکر کنیم ... ای دنیا چقدر غم و غصه داشتی چقدر نامرد بودی ... این جاست که کم کم اشک جلوی چشمام رو می گیره و گونه هام رو خیس می کنه ...ما آدم ها مثل عروسک می مونیم که خودمون رو به شکل های مختلف در آوردن و دنیا دقیقا مثل خیمه شب بازیه ... مثل بازی های کودکی ... ما ها خیلی جدیش گرفتیم ... امتحان اورتوپدی فردا ... بخش جراحی ... پزشکی ... دردها ... مرگ ها ... خوشی ها ... غم ها ... همه مثل حبابه ... همه چیز و همه چیز و همه چیز می گذره ... درست مثل این25 سال که گذشت ... دنیا با تموم مناصبی که داره تموم می شه ... پس چرا نمی فهمی ؟؟! ...بهم بگو ... من که غریبه نیستم ... چرا؟؟! به میز نگاه میکنم ... و به اشک هایی که پاک و معصومانه روی میزنشستند ... کاش من هم مثل این اشک ها پاک و معصوم می موندم ... با تمام این حرفا یه غم بزرگی تو دلم سنگینی میکنه ... ساعت 1:10 بامداد ... دوباره کتاب رو باز میکنم " شکستگی شدیدا چند قطعه ای سطح مفصلی تیبیا؛ تا حد امکان سطح مفصلی را با انجام جراحی بازسازی کنید ،اما به هر حال آماده باشید تا در صورت نیاز در همان مراحل اولیه اقدام به آرترودزمچ نمایید و ... " و ادامه درس ... بارون دوست داشتنی ببار ... میخوامت ... بهم عجیب ، آرامش میدی ... التماس دعا از عزیزان دارم
منم از اواخر ماه قبل در منطقه کوهستانی کیاسر که تا چند روز پیش هم برف میبارید خدمت شریف طرح پزشکی رو میگذرونم ... شکر خدا راضی ام ... ولی رفت امد خیلی خسته کننده میشه گاهی ...تا برسم حدود یک ساعت ونیم طول میکشه باید نزدیک شش و نیم حرکت کنم .اونجا یه پانسیون دادن البته که شوفاژهاش هر از چندگاهی از کار میفته و برقش هم به دلیل اتصالی فیوزش روزی چندبار میپره بالا مالا ها ... البته از فردا میخوام بمونم .. کمتر رفت امد کنم
اونجا با اجازه شما پزشک خانوداه هستم ... همه روزه به جز روزهای تعطیل ... ماهی چند شب هم کشیک
تو کشیکاش همه جور مریض میاد ... رنال کولیلک ... درد قفسه سینه ... عفونی ... ارتریت ... سردرد ... سرگیجه ... هیستریک ... عفونت ادراری ... تروما ...
روزهای اول استرس داشتم خودمونیم ها ... الان بهتر ترم ...
چهار شنبه سوری کشیکم ... سوم و دهم و یازدهم عید هم کشیکم ... اگه خدا بخواد چهارم تا نهم میریم جنوب ...
ولی اینطوری نمیتونم برم خونه ... خیلی دلم تنگ شده ... من مامانم رو میخوام ... ( عجب دکتری!!!)
حتی لحظه ای که از تو دور می شدم پا به پای من می آمدی و تنهایم نمی گذاشتی ... ای معبود من ای پناهگاه ابدی من ای آرامش من ... ای که در تک تک لحظات بودنم ، بودی ... بر خلاف دیگران که می آیند و می روند ... دل می شکنند و خوشحال می کنند ... هستند و نیستند ... همیشه هستی و کوچکترین تغییری نکردی ... و همین است منبع قرار من ... ای خدای مهربان، نعمتی را به من بخشیدی که لایق آن نبودم ... خدای بزرگ از اینکه بدون چشم داشتی همسری مومن و مهربان به من عطا کردی که با آمدنش به زندگی ام امید بخشید از تو ممنونم ... در تک تک ثانیه ها و لحظه ها شکرگزارم ... هر چند که اگر تمام عمر سر به سجده گذارم قادر نخواهم بود شکر این مهر را به جا آورم ... کاش زبانی و قلبی داشتم که بتواند این همه محبت را سپاسگزار باشد ... افسوس که زبان قاصر است و قلب ناتوان ... هر چه بیشتر شکر میکنم بیشتر نیاز به آن پیدا میکنم که سر به سجده طولانی برم تا ابد ...
می خورد بر بام خانه
یادم آرد کربلا را
دشت پر شور و بلا را
گردش یک ظهر غمگین
گرم و خونین
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ نیزه ها را
با صدای گریه های کودکانه
وندرین صحرای سوزان
می رود طفلی سه ساله
پر ز ناله ، دلشکسته ، پای خسته
باز باران ...
قطره قطره
میچکد از چوب محمل
آخ باران
کی بباری بر تن عطشان یاران؟
تر کنند از آن گلو را
آخ باران ... آخ باران
بیخودی حرص زدیم ، سهم مان کم نشود
ما خدا را با خود سر دعوا بردیم و قسم ها خوردیم
ما به هم بد گفتیم ، ما حقیقت ها را زیر پا له کردیم
و چقدر حظ بردیم که زرنگی کردیم
روی هر حادثه حرفی از پول زدیم
از شما می پرسم ما که را گول زدیم؟
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این ، زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب به راه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
| Design By : Pichak |

